بعد از مدتی تاخیر....
سلام یکی یدونه ام .....
مامانی ببخش بازم بین پستهامون فاصله افتاد آخه قراره پس فردا اسباب کشی کنیم و مامانی امروز کارهاشو تموم کرده
و یه فرصتی پیدا کرذه یه سری بیاد هم خاطرات این چند روز پسملی خوشگلش رو بنویسه وهم یه سری به دوستاش بزنه آخه کوچولو ها این قدر نازن که چند روزی نمی بینیم دلمون واسشون تنگ می شه...
مامان جون اول از شیطونیات بگم که گاهی مامانی دست از کار می کشید و نفسشو بوسه بارون می کرد گاهی وقت هم می خواست بشینه گریه کنه
یه نمونه اینکه مامان وسایل رو میچینه تو قوطی میره چسب بیاره که بسته بندی کنه میاد میبینه همه وسایلا پخش زمینه وباید دوباره......
بریم سراغ خبرهای خوب....
هفته پیش تولد مادر جون بود ی
ه جشن خودمونی گرفتیم که خیلی خوش گذشت و یه شام خوش مزه دست پخت مادر جون بعدش هم فوت کردن شمع 50 سالگی مادر جون که ایشالا 120 ساله بشن و سایشون بالای سرمون باشه....

گلم قربونب بشم که عاشق ماشین هستی دست بابایی هم درد نکنه که ماشینای خوشگلی واست می خره دیروز هم سورپرایزت کرده و یه ماشین خریده
که خیلی دوسش داری بابایی خیییییییییییلی دوست داریم حتما عکسشو میزارم....


جوجو قعلا اینا یادم بود نوشتم بازم اگه چیزی یادم افتاد می نویسم هزارتا می بوسمت







بعد از مدتی تاخیر....
